X
تبلیغات
رایتل
هنوز هم  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1388

 

یا لطیف  

 

خدای خوب و مهربونم سلام...

دیدی این ماه عزیز هم اومد و گذشت و من آدم نشدم؟ چی بگم خدا که تو از همه چیزم باخبری؟ نمی دونم ... می خوام دعا کنم اما زبونم نمی چرخه. راستش دیگه داره دعا کردن هم یادم میره. خودت میدونی که از یه طرف دارم بال بال می زنم از این کره ی خاکی پر بکشم و بیام اون بالا پیش خودت و از یه طرف می بینم دین آدم و عالمی روی دوشم سنگینی می کنه. خدایا من چقدر خسته ام این روزها. یه وقتایی میام لب به شکایت باز کنم بگم این چه آتیشی بود به جونم انداختی اما پشیمون میشم و با خودم میگم خودت خواستی تقصیر خدا چیه؟

این روزا دارم تمرین می کنم حرفای دلم را نزنم. یه وقتایی اینقدر بهم فشار میاد که دارم دق می کنم. بغض گلوم را می گیره و شاید چند قطره اشک هم مهمون چشمام بشه. اما می خوام دیگه حرف نزنم. می خوام خودم باشم و خودت. می خوام با خودت درد دل کنم فقط با خودت.

خدا همیشه کمکم کردی... حالا هم کمکم می کنی مگه نه؟؟؟ 

 

*** 

خواستم بگم خدا من کوچیکتم هرکاری دوست داری با من بکن. خواستم بگم

ای خالق هر قصه ی من این من و این تو  

بر ساز دلم،  زخمــه بزن این من و این تو  

***  

یاعلی مدد